ميهمان خوش آمدید
عنوان:رویای راه بندان
نویسنده:مهدي امينيان
تاریخ نوشته:1384/03/13

همرزمان پلبس قضایی خورشید کم کم در حال خداحافظی با زمین است و فقط گاه گاهی شعاع نورش از میان ازدحام ماشین های در راه بندان گیر کرده مستقیم به چشمم می خورد و مجبورم می کند تا نگاهم را از روبرو برگردانم و بسوی دیگر بنگرم. هرم گرما ، داغ و سوزنده به صورتم می خورد اما کاری از دستم بر نمی آید، باید تحمل کنم و با حرکت لاک پشت گونه اتومبیل ها هماهنگ بشم . موسیقی ملایمی از رادیو پخش می شود و به همراهش صدای گوینده برنامه که رانندگان در راهبندان گیر کرده را به صبوری دعوت می کند، رادیو را خاموش می کنم و سرم را روی فرمان می گذارم و چشم هایم را می بندم تا شاید از این طریق کمی خستگی در کنم.....
خودمو در ابتدای یک مسیر دور دراز میبینم ، راهی که سبزه و گل و درختان احاطه اش کرده اند و گاه گاهی انسانهایی دیگر، که از کنارم می گذرند که یا مشغول خود هستند و یا با نگاه کنجکاو خود بر اندازم می کنند چقدر اینجا آشناست ، مانند این است که من این مسیر را چندین مرتبه دیگر بالا و پایین کرده ام .
شانه به شانه من فردی دیگر هم می آید البته با رعایت فاصله مطمئنه ،آرام آرام قدم می زنیم و رو بسوی غرب می رویم سکوت ، تفکر و کلنجار رفتن با خود حالت هر دوی ماست. او از جنس من نیست کمی از من کوتاه تر است و کم وزن تر اما چه فرقی می کند مهم بودن اوست در کنار من ،و حس خوشایندی که نصیب من شده .
آ رام و شمرده آغاز می کند ، صدایش در گوشم ابتدا نا مفهوم است چرا که حرف هایش از جنس من نیست و نا هماهنگ با افکار من است ، ولی من صبورانه گوش می دهم . حرفش که به انتها می رسد من آغاز می کنم حتما حرف های من هم برای او نا مانوس است این طبیعی است اولین هم کلامی ماست و اولین بر خورد برای آشنایی .
در ابتدا با لغات کج و معوج سخن می گوییم اما با گذشت زمان هارمونی و هماهنگی بیشتر می شود شاید به این خاطر است که هر دو سعی داریم یکدیگر را محک بزنیم و بشناسیم . در کلاممان بوی خود خواهی و منیت موج می زند اما هر چه می گذرد حرف هایمان به سان املا های غلط گیری شده جلایی می گیرد و خود خواهی کم کم رنگ می بازد واینجاست که من واقعی خودی نشان می دهد و........
صدای بوق ماشین عقبی ضربه ای چکش گونه بر فرق سرم می کوبد، راه کمی باز شده ، کمی جلوتر می روم اما دیگر می ترسم سرم را روی فرمان بگذارم چرا که نگاه غضب آلود راننده ی پشت سرم از تو آینه خیلی ترسناکه، البته حق هم داره او هم مانند من کلافه است و شاید او هم مانند من در ابتدای راهی دیگر باشد.
 دستم را روی لبه پنجره می گذارم و حایل چانه ام می کنم و روی درب ماشین یله می دهم و باز چشمانم را می بندم وراهی می شم .............
نیم ساعتی است که شانه به شانه هم می رویم و می گوییم و می شنویم ،
صدای چکش وار او کم کم ملایم تر شده و گوش نواز تر ، حتما این تغییرات در کلام من هم وجود دارد چرا که دیگر میان حرف های من نمی آید ودست به سینه و سر بسوی پایین گوش می دهد و چه شنونده خوبی است برای منی که سر تا پا حرفم .
زبان در کامم از خشکی آزار دهنده شده اما ول کن نیستم و از همه چیز می گویم ، گوش مفت پیدا کرده ام.
 نگاهی به ساعتش می اندازد انگار کمی دیرش شده؛ بخاطر مزاحمت های باد طوفان گونه ی بهاری راه رفته را عقب گرد می کنیم گرد و غباری به آسمان بلند می شود و البته قسمتی از آن هم نصیب چشمان ما ، او بیشتر معذب است ؛ باد غبار دل من را به چشمان او می کند و چقدر ظالم هستم من که اجازه این کار را به باد سرگردان می دهم،
به یاد چشمانش می افتم اما جرات نگاه کردن به آنها را ندارم دلم می خواست می توانستم یعنی جراتش را داشتم تا غبار دل خویش را از روی گونه ها و پلک هایش بروبم اما نه، بگذار او هم از این غبار بهره ای ببرد هر چند تلخ است اما قسمتی از وجود من است با همه ی خصوصیات من .
 در دور دست رعد و برقی پدیدار می شود و خبر بارش بهاری را به ارمغان می آورد ، ابرهای سیاه کم کم به ما نزدیک می شوند و به یکباره آسمان می بارد با قطرات درشت باران ؛ مثل اینکه آسمان جراتش از من بیشتر است و می خواهد غبارهای دل من را از روی پلکهای او بشوید، ای کاش آسمان بودم و همان جرات را داشتم ...........
حرکت ماشین جلویی نور خورشید را مستقیم فرستاد تو صورتم و شوک وارده متوجه ام کرد که باید چند متر جلو تر بروم. تا راننده ی پشت سری عصبانی نشده و با بوق های ممتد خود ناسزا بارم نکرده به سرعت حرکت می کنم و مورچه وار جلو می روم اما بعد از چند متر دوباره مجبور به ایستادن می شوم .
دست چپم در زیر فشار سنگینی بدنم به خواب سنگینی رفته و دیگر از من فرمان نمی برد .
ماشین بغل دستی هوس کرده در این گیر و دار بیاد تو خط حرکتی ما و از بی خیالی من سود جوید و چند متر جلو تر برود اما بهش اجازه نمی دهم و او هم با نگاهش چند ناسزا بارم می کند از قیافه اش معلوم است که همیشه سعی دارد از غفلت دیگران برای پیشرفت خود سود بجوید ،نگاه گستاخ او را با بی تفاوتی جواب می دهم و سرم را برمی گردانم و به پشتی صندلی تکیه می دهم و کمر بند ایمنی را باز می کنم و چشم هایم را دوباره می بندم.........
بخاطر رعایت حال او و به پیشنهاد من می ریم تو ماشین ، نسیم خنک و بوی خاک از روزنه ی پنجره به درون هجوم می آورد و گاه گاهی در تارهای موهای مشکی او می چرخد و آنها را به بازی می گیرد و نوازش گونه مژ گان بلندش را به نوسان در می آورد مثل اینکه او هم سعی دارد غبارهای نشسته بر چشم او را برباید امروز همه در پی ره زنی هستند آسمان با قطرات بارانش و باد با نسیم اش قصد ربودن غبارهای ماندگار را دارند و من در پی ربودن دل اویم و او هم نمی دانم در پی چیست که برباید..........
صدای فریاد گوش خراشی بسان حمله عقابی بر روی صید خویش هوار شد روی سرم و نا خودآگاه وادارم شد م در را ه بندان حرکت کنم ، بدون هیچ تامل؛ چرا که صبر کردن برابر بود با نوازش پنجه قوی با گونه ام .کم کم حرکت ماشین ها سریعتر و سریعتر می شد و من هم مجبور بودم که تندتر برانم تا از قافله ی دیگران جا نمانم ؛ و راه بندان تمام می شود..........
هنوز که هنوزه هر چه چشم بر هم مینهم تا انتهای قصه را ببینم میسر نمی شود و آن قصه نا تمام در دفترم باقی است شاید روزی دیگر و راهبندانی دیگر به اتمامش برسانم .

ارسال دیدگاه به دوستان همرزم


نام نام خانوادگي: : 

پیام : 

تایید اطلاعات :


دیدگاه همرزمان تعداد دیدگاه :0