همرزمان پلبس قضایی همرزمان پلبس قضایی همرزمان پلبس قضایی همرزمان پلبس قضایی همرزمان پلبس قضایی

صفحه اصلی//کلام همرزمان //فرياد شبانه

عنوان: فرياد شبانه نویسنده: مهدي امينيان تاریخ نوشته: 1378/07/06
همرزمان پلبس قضایی

نفس هام به شمارش افتاده و قلبم تو سينه تالاپ تالاپ مي کند ؛ فشار زيادي در عضلات ساق پاهايم احساس مي کنم که نشان از انقباض شديد آنها دارد ، درد از ساق پا به تمام بدنم در حال پيشروي است ؛ عرق از سر و رويم سرازير است و آفتاب از پشت سر با تابش خود مغزم را به جوش آورده ، کامم خشک شده وتنفس را برايم مشکل کرده است .
تازه اول راه هستم و کلي قدم هاي بر نداشته در پيش رو دارم ، کمي سرعتم را کم مي کنم و نفسي تازه مي کنم اما نمي ايستم چرا که مي ترسم ايستادنم برابر شود با پشيماني از راه آمده، لختي مي گذرد و باز خودم را به سيل مشتاق جمعيتي که رو به بالا حرکت مي کنند مي زنم و به همراه آنان راهي مي شم انگار با آنها بودن انرژي دو چنداني به من مي دهد.
دستم را سايبان چشمانم مي کنم و نگاهي به بالا مي اندازم و سيل آدم هايي که جلوتر از من مانند مورچگان در راه اند را نگاه مي کنم آرزو مي کنم اي کاش من به جاي آنها بودم .
اينجا هم تنهام ، چرا که عادتم هميشه اين بوده ودر تنهايي است که مي توانم با خودم حرف بزنم و کار هاي گذشته و آينده ام را مرور کنم . تقريبا حوالي ظهر مي رسم ، حتما مي پرسيد به کجا ؟
بله امروز بعد از سالها هوس کردم بزنم به کوه و به ياد گذشته ها، خودم را با خلوت کوهستان خفه کنم و فرياد هاي در گلو مانده ام را بر سر کوه و صخره ها بکشم و با قدم هاي ناتوانم بر سر زمين بکوبم.
اينجا تو اين ارتفاع نفس کشيدن راحت تر است و چشم چراني در طبيعت لذت بخش تر ، مثل اينکه گياهان اينجا با ساير جاها فرق مي کند همانند آدمها ش، اينجا همه آزادند و من هم که عاشق آزادي هستم ، آن هم آزادي فکر ؛ از لذت در پوست خودم نمي گنجم . روي تخته سنگي مي نشينم درست روبروي شهر دود زده و بعد از چند تا نفس عميق پرسه افکار شروع مي شود ؛
سنگيني وزنم روي تخته سنگ آزار دهنده شده هم براي من هم براي سنگ بيچاره ، بلند مي شم و کنار سنگ روي زمين دراز مي کشم و دستانم را زير سر مي گذارم و چشم به آسمان مي دوزم ، مورچه اي پاورچين پاورچين از لبه ي بلوزم جلو مي آيد و خودش را با زحمت بالا مي کشد و راست شکمش و روبه سوي صورت من حرکت مي کند بيچاره او هم حتما تعجب کرده که اين مانعي که امروز سر راهش قرار گرفته ، تا ديروز نبود و من را به زحمت نمي انداخت.
تا ديروز که اينجا نبودم آرزوم بود که اين کوه را از زير قدم هام بگذرانم و صعود کنم ، اما امروز که اينجام و هنوز يک ساعت هم نگذشته لذت فتح آن رنگ باخته است هدف ديروزي برايم ديگر امروز هدف نيست بلکه آرزويي تحقق يافته اي است ؛ دلم مي گيرد چه خوب مي شد اينجا نمي آمدم چون لا اقل هدفي داشتم اما امروز ديگر هيچ چيز ندارم .
تا وقتي چيزي را بدست نياوردي آرزوي دستيابي به آن را داري اما وقتي بهش مي رسي نمي داني چه عکس العملي بايد از خود نشان دهي . خدايا چرا اينگونه هستم آيا همه اينگونه اند، حتما هستند من که تافته جدا بافته نيستم .
 در کلافگي و گيجي با خودم و در نشخوار افکار ، مانده ام و پشيمانم چرا اين کوه و رسيدن به آنرا هدف خويش ساختم و چيز بزرگتري آرزو نکردم ، اما نه بايد اينجا مي آمدم تا مي فهميدم اين دانست هاي امروزم را .
شايد قصه آمدن همين است " هدف ها تا زماني که بهشون نرسيدي هدف هستند و وقتي رسيدي ديگر همگي وسيله اند براي هدف بعدي ". چه جالب حال اگر اينگونه با آدمها هم برخورد کنيم يعني به آنها برسيم و بعد بواسطه ي آنها به هدفي متعالي تر سوق پيدا کنيم چه مي شود ؟
 واقعا راستي چه مي شود.

ارسال دیدگاه

نام نام خانوادگي:    
پیام:    
   

دیدگاه همرزمان //تعداد دیدگاه:0